خرداد ۱۷۱۳۹۰
 

همیشه یکی از بزرگترین دردهای مردم ایران و در کل بشریت، افراط و تفریط‌ها بوده و خواهد بود. اهمیت افراط و تفریط زمانی مشخص می‌شود که حضرت علی (ع) دین اسلام را دین و آیینی بر مبنای اعتدال و میانه‌روی معرفی می‌کنند. البته اعتدال و میانه‌روی به معنی وسطِ همه چیز نیست؛ مبنای اعتدال و میانه‌روی‌ای که مورد نظر اسلام است، همان عقل‌گرایی و منطق‌محوریست. بر همین اساس است که “رحماء بینکم” و “اشداء علی الکفار” هر دو نشانه‌ای از اعتدال و منطق‌گرایی هستند و بر اساس همین منطق، دو رفتار و گزارۀ (به ظاهر) متضاد میتوانند در حیطۀ دین تعریف بشوند و در عین حال به هردو لفظ اعتدال و میانه‌روی را بتوان اطلاق کرد.

پس از انتخاب ۸۸، به واسطۀ همین افراط و تفریط‌ها یا بهتر بگم بی خردی‌ها، خیلی از مفاهیم تغییر کردند و کاملا لوث شدند.

یکی از این معانی و مفاهیم “بصیر” و “بصیرت” است.

قصد ندارم که تعریفی برای بصیرت ارائه بدم؛ تنها هشدار می‌دهم که چگونه بر اثر زیاده‌روی و اصرار بر یک امر،آن هم به صورت جاهلانه و بی اساس، یک مفهوم  کاملا قلب می‌شود.

از همان ابتدا که رهبری بر بصیرت در فتنه تاکید کردند، هیچ کس مبنایی روش‌مند برای رسیدن به بصیرت را ارائه نکرد؟؟ اینکه چه آدمی می‌تواند بصیر باشد و چه کسی نمی‌تواند بصیر باشد. خصوصیت آدم‌های با بصیرت چه هست و خصوصیت آدم‌های بی بصیرت چه؟ آیا یک فردِ ولایت‌مدار، به صرف ولایت‌مداری و گوش‌ به فرمان بودنِ محض می‌تواند در راه بصیرت قدم بردارد؟ آیا یک بسیجی به صرف علاقه به اسلام و انقلاب و ائمه اطهار و رهبری، می‌تواند در تاریکی و ظلمات صحنۀ سیاسی اجتماعی امروز جامعه، به سر منزل مقصود برسد؟ آیا کسانی که روح و جانشان با گناهان اجتماعی و فردی گره خورده‌، می‌توانند پرچمدارِ بصیرت باشند؟ آیا کسانی که ظلم را پایه گذاشته‌اند و از گذشتۀ خویش توبه نکرده‌اند، می‌توانند راه را نشان دهند و یا راه کج را از راست تشخیص دهند؟

تنها کاری که در این مدت آنرا خوب انجام داده‌اند این بوده که داد و  بیداد راه بیاندازند که “ای مردم، بصیرت داشته باشید،ای مردم، بصیرت خوب است، هرکه بی بصیرت باشد خیلی بد و منحرف است،آهای مردم، بدانید که خواص بی بصیرت زیادی داریم، هر خری روزی بصیر بوده حال ممکن است کور و کر شده باشد” . سخنانی به ظاهر جذاب، اما بدون کاربرد و سطحی.

آنقدر بصیرت و مفهوم و معنایِ آن لوس و بی معنی و مزخرف شده، که هر “مادر قمری” برای خودش بساط و دکان بصیرت و بصیرت‌فروشی به پا کرده است. معنای بصیرت   کاملا تغییر کرده، طوری که به محض آوردن اسم “بصیرت” یاد  مفهومی مانند “مچ‌گیری” بیفتیم.

انسان بصیر کسی شده است  که زودتر از همه میتواند مچ بگیرد و  به خود بنازد که عجب بصیرت نافذی دارد، و پوز داشتن بصیرت بدهد. بصیرت به جای روشنگری، مایۀ پز و افتخار شده است. بصیرت به جای کمک به جاهلان و نادانان، مایۀ فخر و خود بینی شده است. بصیر کسی شده که اتهام می‌زند، متهم را بدون مجال به رفعِ اتهام، به جوخۀ اعدام می‌برد و سریعا حکم را اجرا می‌کند. بصیر کسی شده است که نورش را جلوی پای دیگران نمی‌اندازد، بلکه در چشم دیگران می‌اندازد تا کورشان کند. بصیر دیگر برای مظلومان دلسوزی نمی‌کند؛ بصیر کسیست که دار و دسته دارد و برای گشترش دار و دسته و همفکرانش دل می‌سوزاند، دار و دسته‌ای احمق که تنها صدای اورا پژواک کنند و تنها راه اورا بروند و تنها خود و مرشد خود را بپذیرند.آدم بصیر کسی شده که هر عیب و ایرادی از مسلمانی دید، بی درنگ طبل رسوایی آن را در  جامعه به صدا درآورد و از بصیرت خود و بی بصیرتی دیگران لذت ببرد.

خورشید هم می‌تواند کورکننده باشد

خورشید هم می‌تواند کورکننده باشد

هرکه بیشتر از همه منحرف بشناسد، بصیر‌تر است. هرکه بیشتر از همه داد بزند و منحرفین را رسوا کند، بصیرتر است. هرکه دار و دسته‌ی احمقانش و بوق‌چی‌هایش بیش، بصیرتش بیشتر.

———————————————————————————————————————————————

پی‌نوشت۱: افراط و تفریط درسته معنای متضادی دارن، اما در اکثر موارد می‌تونند در مورد یک موضوع ثابت استفاده شن. مثلن افراط در بخشش را میتونیم یه جورایی تفریط در خساست بدونیم. یا افراط در مهربانی و ملایمتو میشه تفریط در غضب و سختی و خشونت برداشت کرد. یا تفریط در بخشش همان افراط در خساسته و … با توجه به این نکته شاید بشه فهمید که چرا در طول تاریخ همیشه آدمای افراطی روزی تفریطی شدن و آدمای تفریطی روزی افراطی شدن. آدمای نا متعادل و غیر منطقی یا شورِ شورن یا بی نمکه بی نمک .

پی‌نوشت۲: وقتی یه جسمی به یه فنری متصل باشه و در حال تعادل باشه اون جسم تا ابد در حال تعادله. اما اگه جسمی در حالت تعادل نباشه و اونو رها کنیم دائم در حال نوسانه و اگه فرض کنیم اصطکاکی نباشه و شرایط ایده‌آل باشه اون جسم تا ابد در نوسان میمونه. آدمای نامتعادل و غیر منطقی هم همینطورن. دائما در نوسانند. یک زمانی در اوج تندروی و یک زمانی در اوج کندروی و حتی زمان‌هایی (دقیقا مثل جسم متصل یه یه فنر) در تعادل و میانه‌روی؛ که البته در هر حالت نباید گول وضعیتشونو خورد، چون به هر حال در مسیر حرکت از افراط به سمت تفریط و بالعکس، عبور نکردن از تعادل ناممکنه!

تک‌نوشت ۱: سخنان رهبری در مراسم ارتحال امام، مایۀ افتخار هر آدم اخلاق‌گراییه. مطمئن باشید که کسانی که بدون محاکمه و با دلایلی مسخره و واهی و تخیلی مثل جن‌گیری و رمالی، به دیگران تهمت می‌زنند و آنها را از دایرۀ اسلام و انقلاب خارج می‌کنند، به هیچ عنوان نمی‌تونن اخلاق‌گرا باشن و به هیچ عنوان پیرو رهبری نیستن و به هیچ عنوان به کسی مثل ایشون افتخار نمی‌کنن.

آذر ۱۸۱۳۸۹
 
گناه اول

گناه اول

در این چند روز وبلاگهای زیادی را سر زدم. در چند وبلاگ خواندم که حادثه‌ی کربلا را بی بصیرتی رقم زد و نویسندگان آن مانور زیادی داده بودند بر سر این قضیه و اینکه در این روزگار نیز بی بصیرتیست که بیداد می‌کند .

من در مورد حوادث انتخابات ریاست جمهوری نمی خواهم صحبت کنم. اما همیشه چیز دیگری در ذهن من عامل اصلی رقم خوردن حادثه‌ی کربلاست:

ابتدا این سخنان که بین عمربن سعد و امام حسین (ع) رد وبدل شده را خوب بخوانید:

امام به یاران خود گفت، دور شوند.تنها عباس و فرزندش علی اکبر با وی بودند.عمر بن سعد نیز با یاران خویش چنین کرد و تنها پسر او حفص و یکی از غلامانش با وی بودند.حسین ع به ابن سعد گفت: وای بر تو.آیا از خدای نمی‏ترسی؟ خدایی که سرانجام به سوی او باز خواهی گشت.آیا به قصد پیکار با من آمده‏ای در حالی که مرا بخوبی می‏شناسی و می‏دانی که من فرزند چه کسی هستم.بیا با من همراه شو و این قوم را واگذار، که در این صورت خود را به خدای نزدیک کرده‏ای.ابن سعد گفت، از آن بیم دارم که خانه‏ام را ویران کنند، امام گفت: من آن را برای تو جبران خواهم کرد.باز گفت املاکم را می‏گیرند.امام گفت: از اموال خود در حجاز بهتر از آن را به تو می‏بخشم.ابن سعد گفت : خانواده‏ام چه می‏شود؟ بر آنان نیز نگران هستم.امام در اینجا سکوت کرد و دیگر پاسخی نداد و از نزد او بازگشت در حالی که می‏گفت، چه فکر می‏کنی؟ می‏دانی که به زودی در بستر تو را خواهند کشت و در روز قیامت از آمرزش خداوند بهره‏مند نخواهی شد.امیدوارم از گندم عراق جز اندکی استفاده نبری.عمر بن سعد در حالی که لب به تمسخر گشوده بود گفت: اگر به گندم دست نیافتم از جو استفاده خواهم کرد.

و سخن امام به سپاهیان یزید:

پس از آنکه صفوف لشکر آراسته شد، و لشکر کوفه دائره‌وار امام حسین (علیه‌السلام) و اصحابش را در میان گرفتند، امام بار دیگر موقعیت را مغتنم شمرد و خواست سخن گوید، لشکریان بتحریک فرماندهان خود جنجالی بر پا کردند، تا از سخن گفتن امام جلوگیری کنند، حضرت فرمودند: « وای بر شما چرا آرام نمی‌مانید تا گفته‌ مرا بشنوید. من که هدفی جز راهنمایی براه راست ندارم هر کس فرمان من برد، بر راه صواب رسد، و هر کس عصیان کند از گمراهان و هالکین باشد. شما همه از فرامین من سرباز می‌زنید. و سخن مرا گوش نمی‌دهید چرا که شکمهای شما از مال حرام پر شده و بر دلهای شما مهر شقاوت نهاده شده است وای بر شما آیا خاموش نمی‌شوید و گوش نمی‌دهید؟! »

و در ادامه امام فرمودند:

« ای گروه بد اندیش و بدکار، نابودی و هلاکت بر شما باد! و همیشه در غم و اندوه غوطه‌ور باشید! شما دست نیاز به سوی ما دراز کردید. و فریاد رسی خواستید ولی وقتی که نیازتان برآوریدم و به فریادتان رسیدیم، بروی ما شمشیر کشیدید! و ما را با آتش سوزان استقبال کردید!

شمشیری که خودمان بدستتان داده بودیم،‌آتشی که ما برروی دشمن افروخته بودیم! اکنون دوست دشمن شده و دشمن دوست گردیده‌اید. دشمنی که در میان شما نه اقامه‌ی عدلی کرده و نه خواسته‌ای از خواسته‌های شما را برآورده وای بر شما، و صد وای, چه بدبخت مردمی هستید!..

آری، بخدا سوگند بی‌وفایی و پیمان شکنی، عادت شماست، و ریشه‌ی شما با مکر و بی‌وفایی درهم آمیخته است.
اینک پسر خوانده، و زاده‌ی پسر خوانده, مرا بر سر دوراهی قرار داده! شهادت و کشته شدن, یا ذلت و تسلیم ظالم بودن، محال است که تسلیم بشوم و چنین چیزی در جهان رخ نخواهد داد…

طولی نخواهد کشید و دیری نمی‌پاید که روزگار بر شما تنگ گیرد و سیاهروز و بدبخت شوید، جدم پیامبر خدا بمن چنین خبر داده … .

بار خدایا، قطرات آسمان را از ایشان بگیر، و سالهای قحط و خشکسالی را به آنها بده، و جوان ثقیفی را بر آنان مسلط گردان تا جامهای تلخ و ناگوار به آنها بنوشاند… .»

خوب که این سخنان را بخوانیم متوجه می‌شویم که فضا کاملا روشن بوده است. امام تنها  اتمام حجت می‌کرده‌اند. یعنی موضوع یا مطلب غیر شفافی وجود نداشته است. همه حسین را می‌شناخته‌اند. همه می‌دانسته‌اند که عزیز رسول‌الله است و اهل بیت پیامبر است. همه پدر و مادر اورا می‌شناخته‌اند. عمر سعد به خوبی می‌دانسته که کار اشتباهی می‌کند. به همین دلیل بهانه‌‌های واهی می‌آورده . پس به نظر می‌رسد فضای غبارآلودی وجود نداشته است که بصیرت نیاز باشد. چیز دیگری در میان بوده و آن نبوده مگر  گناه. آن نبوده مگر حرام‌خواری. آن عادت نفس به حرام و گناه بوده که این فاجعه را به بار آورده. آنقدر حرام و هوس آنها را اسیر کرده بوده که نمی‌خواسته اند به غیر از آن و یا چیزی کمتر از آن تن دهند. برای این رفتار انسان‌های گناهکار شاهدی از آیات قرآن می‌آورم:

وَلَوْ تَرَىٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقَالُوا یَا لَیْتَنَا نُرَدُّ وَلَا نُکَذِّبَ بِآیَاتِ رَبِّنَا وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ

بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا کَانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ

کاش (حال آنها را) هنگامی که در برابر آتش (دوزخ) ایستاده‌اند، ببینی! می‌گویند: ای کاش (بار دیگر، به دنیا) بازگردانده می‌شدیم، و آیات پروردگارمان را تکذیب نمی‌کردیم، و از مؤمنان می‌بودیم! (آنها در واقع پشیمان نیستند،) بلکه اعمال و نیّاتی را که قبلاً پنهان می‌کردند، در برابر آنها آشکار شده (و به وحشت افتاده‌اند). و اگر بازگردند، به همان اعمالی که از آن نهی شده بودند بازمی‌گردند؛ آنها دروغگویانند.

در این آیه به این موضوع اشاره شده که افراد گناهکار، پس از کنار رفتن پرده‌ها و دیدن حقایق و مستولی شدن وحشت بر آنها از خداوند طلب بازگشت می‌کنند . نکته‌ی زیبا اینجاست که خداوند می‌فرماید اگر برگردید، باز همان اعمال را انجام می‌دهید. که بسیار تکان دهنده است. فردی حتی با دانستن عاقبت کار بازهم از خر شیطان پایین نیاید.این چیزی نیست جز خاصیت گناه. یعنی مشکل خیل کثیری از گناهکاران عدم بصیرت نیست. بلکه عادت به گناه است. و اصلا فلسفه‌ی وجودی بعضی از گناهکاران می‌شود گناه کردن. مثل اینست که شما زغالی بر دست بگیرید و انتظار داشته باشید که وقتی بر دیوار می‌کشید رنگی به جز سیاهی از خود به جای بگذارد.

همچنین این آیه:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَانًا

اگر فرقان را مجکمات و مستدلات دین بدانیم و این آیه را اینطور تفسیر کنیم که تقوای الهی ( اطاعت امر خدا در واجبات و محرمات) باعث می‌شود انسان محکمات و مسلمات را خوب بشناسد و سره را از ناسره و بد را از خوب جدا کند و به آنچه که محکم است و ریسمان الهی است چنگ بزند، آنگاه لزوم پرهیزگاری و اجتناب از گناه مشخص خواهد شد. یعنی اینگونه نیست که شما هروقت بدانبد خوب و بد چیست و به اصطلاح بصیر باشید مشکلتان حل می‌شود. بلکه در موقع عمل پایتان میلغزد و سقوط خواهید کرد. زرنگ بازی نداریم. مثلا بنشینید و تمام احادیث راجع به امام زمان را بخوانید و بگویید اگر امام ظهور کرد ما همه‌ی نشانه‌ها را می‌دانیم و اورا می‌شناسیم و از یاران او خواهیم شد و بروید دنبال عیش و نوش و گناه و هوستان. شناخت و بصیرت یک چیز است و تسلیم در برابر حقیقت امری دیگر. این را بدانیم و مطمئن باشیدکه: در جامعه‌ای که اسمشان شیعه‌ی علی است و خود را مرید او می دانند و هنگام محرم بر سر و تن خود می کوبند و ناله می کنند که “وای حسین کشته شد”  اما در عین حال گناه و فساد در آن جامعه رواج داشته باشد، بخدا اگر علی خود بیاید اورا خواهند کشت چه رسد بر فرزند او یعنی حضرت حجت.

جمع بندی: امام حسین علیه السلام حقیقتی غیر قابل انکار و اغماض بودند. آنقدر تابان و درخشان که حتی کوردلان بر حقانیتش شهادت داده‌اند. در کربلا مردم خوب می‌دانستند که خون چه کسی را می‌ریزند وگرنه آن همه نامه برای او نمی‌نوشتند. پراکندگی گناه و فساد و عادت امت به مال حرام و گناه باعث شد با اندک ناخوشایندی‌هایی، پا پس کشند و نکبت و کثافتی که با آن عادت کرده بودند را بر پاکی و معصومیت ترجیح دهند و برچهره‌ی خورشید خاک بپاشند تا مبادا وجود نورانیِ او باعث یادآوری زندگی ظلمت بارشان شود. مشکل عدم بصیرت نبود. مشکل دلبستگی به تعفن بود. مثل حیوانی که به خوردن نجاست عادت می‌کند.

مطلب مرتبط: سیب را باید چید ( با توجه به عکس به نظرم نباید چید)

———————————————————————————————————————————————-

تکنوشت: در سایت بی بی سی خواندم که شکوریِ راد در مناظره با عبدالله داوری (رئیس اسبق ایرنا) گفته: “رسانه های خود شما گفتند که علی لاریجانی تلفنی به آقای موسوی تبریک گفت… چنین مطالبی راجع به آقای صادق لاریجانی نیز وجود دارد که تاکنون بنا به دلایلی رسانه‌ای نشده است و اگر لازم بود این کار انجام خواهد شد.”. اگر این خبر درست باشد چه حالی به شما دست می دهد؟؟