شهریور ۲۸۱۳۹۴
 

اصلا آدمِ وسواسی‌ای نیستم. اما گاهی وقتا دیوانه وار وسواسی میشم. حالا نمیدونم اسمشو میشه گذاشت وسواس یا نه؟ اما خوب یهویی گیر میدم به یه چیزیو ولش نمیکنم. شاید بشه اسمشو گذاشت عادت. عادتی که هیچ منطقی پشتش نیست؛ و من همیشه دوست دارم عادت های بی منطقمو از بین ببرم.

مثلا محل شرکتمون یه جفت دمپایی دارم که برای راحتیم خریدم. تا همین چند وقتِ پیش هر وقت در میاوردم کفشامو و دمپایی میپوشیدم، باید کفشارو کامل جفت میکردم و میذاشتم منتها الیه سمت چپِ زیرِ میز. کم کم داشتم سانت میزدم که یه وقت یه کم اونطرف تر نذارم یا یه وقت کج نباشن. بعد از یه مدت دیدم ای بابا شدم اسیرِ جفت کردن کفشام. تصمیمو گرفتم.روز اول با تمومِ سختی‌ای که داشت جفتشون نکردم؛ انگار از اون بالا یکی داشت اخمالو بهم نگاه میکرد که چرا جفتشون نکردی؟؟ اما با وجود این عذاب وجدانِ شدید که نمیدونم از چی ناشی میشد، لذتِ خیلی عجیبی هم تمام بدنمو لمس کرده بود؛ لذتی ناشی از اینکه حس کنم میتونم کاریو انجام بدم  که خلافِ اون چیزیه که بارها و بارها انجامش دادم؛ خلاف اون چیزی که حس میکردم شده جزئی از من. اما بعد از چند روز دیگه واسم عادی شده بود؛ نه اون عذاب وجدانه بود و نه اون لذتِ عجیب. این آخرین مورد از تابو شکنی‌های شخصی منه.
چندتا از مهمترین تابوشکنی‌های دیگمو اگه بگم حتما میگید عجب مغز خرابی داره. مثلا یکی دیگشون این بود که هروقت داشتم یه جایی قدم میزدم و سنگ فرش یا موزائیکی کف اونجا بود؛همینکه نگاهم میخورد به سنگ فرشا باید حتما جوری راه میرفتم که هیچوقت پاهام نیاد روی خطوط بین سنگ فرشها یا موزائیک ها. واسه همین وسواس، عادت یا هر کوفتی که بود، خیلیا منو تو خیابون دیده بودن و من ندیده بودمشون. حتی بعضیاشون بعدا بهم زنگ زده بودن که امروز فلان جا دیدیمت ولی انگاری خیلی ناراحت بودی؛ چون سرت پایین بودو داشتی میرفتی.

پیاده رو قدم زدن

یه مورد دیگش شروع کردنِِ درس خوندن سرِ ساعتِ رند بود. مثلا اگه ساعت ۷ و سی و پنج دقیقه بود، صبر میکردم تا ۷ و چهل و پنچ دقیقه بشه و بعد شروع کنم درس خوندن. بعد از یه مدت کار رسیده بود به جایی که ربع ساعت و نیم ساعت هم دیگه رند نبودن. و فقط باید راس ساعت درس میخوندم. این نوع درس خوندن باعث شد که رسما نصفِ اون چیزی که باید باشم هم نشم.
یا مثلا شمردنِ پله‌ها وقتی که از پله‌ها بالا پایین میرفتم. مورد داشتیم که ۷ طبقه بالا رفتم و به خاطر شک کردن تو شمارش پله‌ها، همۀ هفت طبقه رو پایین اومدم.

یا به مقصد رسوندن یه سنگ ریزه به یه محل خاص. بارها شده بود که تو راه شرکت تا خونه یه سنگ کوچولو رو پیدا میکردم و نمیدونم چی میشد که پیمانِ الهی با خودم میبستم که باید اون سنگو بدون دخالتِ دست برسونمش تا دم خونمون و بندازمش توی چاهِ آب دم خونمون. حالا فکر کنید وسطِ راه سنگه میرفت زیر یه ماشین. آقای دکترو میدیدید که دراز کشیده کفِ زمینو لنگشو کرده لای ماشین که چیو در بیاره؟؟ یه سنگ کوچولوی بدقواره رو که هر جوری شوتش میکردی بلد نبود مثل بچه ادم صاف حرکت کنه.
اینایی که گفتم چند مورد بود از هزار مورد. که البته از دامِ همشون در رفتم. اونم با چه لذتی. اصلا گاهی وقتا فکر میکنم از عمد به یه کار دیوانه واری پابند میشم که لذتِ دل کندن ازشو یه روزی بچشم.
ولی ار ته قلبم دوست دارم یه روزی برسه که به هیچ یک از این کارای بدون منطق پابند نباشم و احساس رهایی و آزادی کنم. اما میترسم. چون پیر شدم و دل کندن از عادتای بیخود واسم سخت شده. میترسم زودتر از رسیدن به یه همچین روزِ پر شکوهی بمیرم.

امیدوارم هممون یه روز تموم دگم‌ها، عصبیت ها، عادت‌ها، وسواس‌ها و دام‌های خود ساختۀ بی منطقو بریزیم دور.

اردیبهشت ۲۸۱۳۹۴
 

آخرین باری که اینجا چیزی نوشته‌ام، بر می گردد به ۵ آذر ۹۲، یعنی حدود ۱ سال و نیمِ پیش. این تاخیر نه به خاطر نبودِ شوق و ذوق در من برای نوشتن که به دلیل نبودِ گوش شنواست. حس می‌کنم دیگر نوشتن و گفتن وبحث و جدل فایده‌ای ندارد. شاید ده ‌ها بار مطلبی را آماده کردم که در سایتم منتشر کنم اما همیشه به این سوال از خودم می‌رسیدم که “خوب، که چی؟”. نوشتن من مگر تاثیری هم دارد؟ مگر اصلا مهم است که نظر تو چیست؟ این همه خواستی و نشد. دیگر برای چه وبرای که می‌خواهی بنویسی؟ آنها که با تو موافقند که هیچ، آنها هم که نیستند که حرفهایت تاثیری رویشان ندارد. اینها را میگویم که بدانم اگر قبلا چیزی می‌نوشتم تنها به خاطر دل خودم نبوده است؛ بلکه همیشه دوست داشته ‌ام بازخورد دوستان، چه مخالف و موافق را بدانم. شاید همین دلیل باعث بریدن من از این وبلاگ شده است.
اما به هرحال دلم برای اینجا خیلی تنگ شده است. دوست دارم بازهم هرچقدر که توانستم بنویسم. کمتر سیاسی و بیشتر دلی. کمتر برای دیگران و بیشتر برای خود. کمتر برای جلب نظر بقیه و بیشتر برای جلب نظر خدایم، بنویسم و بنویسم.

در این مدتی که نبوده ام چه برای خودم و چه برای ایران عزیزم اتفاقات خوب و بد زیادی افتاده. هرچه شده و نشده، من همان حسامِ سابقم، کمی پخته تر، کمی پیرتر، کمی ساکت و آرام تر. هنوز هم عاشق ایرانِ عزیزم با همۀ ویرانی‌هایش. هنوز هم عاشق علی و فرزندان و پیروان راستینش. از همان اولی که این وبلاگ را در بلاگفا راه اندازی کردم، اسمش را “رو به فردا” گذاشتم، فردایی پر از روشنیِ حضور فرزند علی. فردایی که باید برای ساختنش تلاش کنیم. با مبارزه با تمامی کفر و نادرستی. با تمامی نیرنگ و فریبِ دشمنان فرزند علی.

برای همین آمده ام که انشا الله بازهم بنویسم. نه برای شما، که برای خود و خدایم. انشا الله.

بهمن ۰۳۱۳۹۱
 

Amir Pourmand (2 of 13)-2

 

————————————————————————————————-

پینوشت۱: انشالله خداوند این دو جوان را بیامرزد.

پینوشت ۲:چه گناهانی که ما نکرده ایم ولی کسی نفهمیده و مجازات نشده ایم. خدایا ما را در همین دنیا مجازات کن. خدایا ما را با کوله باری از گناهان نمیران. خدایا اگر قرار است این کوله بار، سنگین و سنگین تر شود، مهلتمان نده و  ما را بمیران. خدایا شاید تو این دو بنده ات را خیلی دوست داشته ای که مهلتشان ندادی تا بر بار گناهانشان بیفزایند. خدایا شاید آنهایی را که این مملکت و حقوق مردم آن را چپاول می کنند دوست نداری که مهلتشان می دهی تا با نکبت و آلودگی وارد برزخت شوند. خدایا مارا ببخش و بیامرز

دی ۱۶۱۳۹۱
 

بنازم به تفریحاتِ این روزهای دانشجویانِ پسر نخبۀ مملکت. بالای پشت بام بنشین و دوربین بینداز به اتاقی درخوابگاه دخترانی که کمی آن طرف ترند. آهنگ درخواستی بخواهو بنشین به تماشای رقاصی‌هایشان. از این تفریح سالم‌تر هم مگر می‌شود؟؟

اگر هم که دختر بودی و ایضا نخبه، می‌توانی شب که شد، دوستانت را جمع کنی! حسابی بزک کنید، تاپ و شلوارک‌ها یتان را بپوشید و زنگی بزنی به دوست پسرتان که رفقایش را بیاورد پشت‌بام. بعد هم بگویی” عزیزم عربی میخوای یا کردی یا …..؟؟”.

    —————————————————————————————————————————-

پینوشت ۱: اگر کسی هست که حسرت می‌خورد که چرا چنین تفریحات سالمی ندارد، خجالت نکشد. هرچند اسمش بچه حزب اللهی باشد. چیزی که زیاد شده این‌روزها، کذابِ منافق. یکی دوتا کم یا زیاد

پینوشت۲: آن هفته برنامۀ هفت نظر خواهی‌ای گذاشته بود با این مضمون که چرا سینمای ایران دچار رکود شده و کسی نمی‌رود و فیلم ببیند. خواستم  پیامیکی بدهم و بنویسم  قشر مستضعف که دانشجو باشد، تفریحاتی همچون شوهای زندۀ دخترکان زیبا رو با آهنگ درخواستی دارد، چه رسد به قشر مرفه جامعه! مگر مغز خر خورده‌ایم که برویم فیلم‌های آبدوغ خیاریِ شما را ببینیم.

مرداد ۲۷۱۳۹۱
 

خدا خیرشان دهد! امسال چندین ماشین آب پاش آورده بودند برای ملت. یک ساعت آخر فقط آب بازی کردیم. اینقدر بانیان این حرکت را دعا کردم که نگو! گرچه ثواب مارا کم کردند اما کاری کردند که سال دیگر هم با کله بروم  روز قدس. J سالهای دیگر مرد میخواست که از اول مراسم تا آخرِ نماز جمعه را یک کله تحمل کنی.

کلی هم عکس گرفتم که به نظرم این دوتا عکس بهتر از همشون بودند:

این عکس رو هم آقای عکاس گرفتن: