مرداد ۲۷۱۳۸۹
 

سهراب از سنگاپور آمده. دوستان برای دیدنش در باغی جمع شده اند! هرچه توانسته‌اند با خود بساط عیش و نوش را مهیا کرده‌اند. یکی عرق سگی آورده و آن یکی گرنتس! یکی نبیذ آورده و آن دیگری تِکیلا.

همه را روی هم می‌ریزند و می‌خورند! آنقدر می‌خورند که از داغی سیاه می‌شوند. لبا‌س‌هایشان را در آورده اند. لخت و عور. یکی به استخر می‌پرد و آن یکی روی درخت آویزان است. دیگری به روی دوستش می‌شاشد و دوستش قهقه می‌زند. آن یکی بساط فحش را از ائمه اطهار تا آخوند سرِ کوچه پهن کرده و با هر فحش نعره‌ای می‌زند.

آی مدعیان دروغینِ هدایت و حاکمیتِ اسلامی! تحویل بگیرید! این‌هایند نخبگانِ دانشگاهیتان! نه بی پدر مادرند و نه بی‌سواد و نه محروم و نه حتی مرفه و بی‌درد. جواب بدهید که چه بر سرِ این مردم آورده‌اید؟

آی “حسام‌الدینِ معین درباری” از شرم بمیر که ادعایت گوش فلک را پر کرده و هیچ نکرده‌ای که چنین نشود.

خاک بر سر همه‌ی مدعیان! خاک

————————————————————————————————————————————————

تکنوشت ۱: نمی‌دانم با این وضعیت که وقتی در مملکت کسی حرفی می‌زند و عده‌ای دیگر اورا کافر و جاسوسِ موساد و سیا و غیرِ خودی و شیطان می‌نامند، چطور می‌شود کرسی‌های آزاد اندیشی  را برپا کرد؟؟

تکنوشت ۲: خواب دیدم با خانواده در حرم امام رضا بودیم. نمی‌دانم در کدام صحن اما گویا بعد از نماز بود ؛چون داشتند فرش‌ها را جمع می‌کردند.

جالب این بود که آقای خامنه‌ای نیز آنجا روبروی ما ایستاده بودند و داشتند سخنان آقای مشایی را نقد می‌کردند. به ایشان گفتم که: ” ما منتظر نظر شما بودیم که در نماز عید فطر و یا نماز جمعه‌ی آخرِ ماه رمضان راجب به ایشان صحبت کنید. ولی بدون نظر شما عده‌ای راه افتاده‌اند و فحش و فضاحت می‌کنند به ایشان “. گفتم: ” آیا این کار درست است؟؟ ” که گفتند نه اما سخنان آقای مشایی مشکل دارد! و من در مورد آن صحبت خواهم کرد.