فروردین ۲۶۱۳۹۰
 

امروز در وبلاگ یکی از دوستان (پابرهنگان) مطلبی با عنوان ” رابطه‌ی ما و ولی فقیه، رابطه‌ی ارشادی و تکلیفی نیست ” خواندم که واکنشی بود در جواب به اظهارات آقای “جوانفکر” در رابطه با “ارشادی” دانستن نامه‌ی رهبری به رئیس جمهور در خصوص به مصلحت نبودن انتصاب آقای “مشایی” به سمت معاون اولی { البته آقای جوانفکر کلا تکذیب کرده بودند!  حالا چه چیز را نمی‌دانم} .در ابتدای این نوشته خاطره‌ای از زبان آقای ناطق از زمان ریاست جمهوری رهبری در مورد اختلاف نظر ایشان با امام در مورد نخست وزیری آفای موسوی، آورده شده است که بسیار خواندنیست:

“مقام معظم رهبری در مقام رییس‌جمهوری در یک محذوریت عجیبی قرار گرفته بودند. از یک طرف احساس می‌کرد از نظر شرعی و وظیفه، به مصلحت کشور نیست مهندس موسوی را معرفی کند و از طرف دیگر نظر امام آقای موسوی بود. بنابراین برای حضرت امام نامه‌ای نوشتند که اگر حضرت‌عالی تشخیص می‌دهید که باید مهندس موسوی را معرفی کنم، حکم کنید، شما رهبر هستید. شما روز قیامت جواب دارید، ولی من جواب ندارم کسی را که مصلحت نمی‌دانم، نخست وزیر کنم، مگر این که حکم ولی فقیه بالای سر او باشد. حضرت‌عالی حکم کنید تا من ایشان را بگذارم. امام هم می‌فرمودند: من حکم نمی‌کنم. من حرف خودم را می‌زنم.

بن‌بست عجیبی پیش آمده بود. جریان بن‌بست نخست‌وزیری خیلی اوج گرفت. پنجشنبه‌ای بود که خدمت آقای هاشمی رفتم. ایشان در حیاط منزل‌شان به تنهایی مشغول مطالعه برای نماز جمعه‌ی فردا بودند. گفتم آقای هاشمی شرایط بدی پیش آمده، موضوع نخست‌وزیری را حل کنید، از یک طرف امام می‌فرمایند نظر من آقای موسوی است از طرفی هم آقای خامنه‌ای می‌گویند اگر نظر امام این است، حکم کنند تا من در قیامت توجیه شرعی داشته باشم، این باید حل شود”

و در ادامه:

“برای حل این مشکل، آقای ناطق نوری به همراه آقایان مهدوی کنی، جنتی و یزدی به دیدار حضرت امام رفتند تا از امام، حکم معرفی موسوی را به مجلس برای آیت الله خامنه‌ای بگیرند تا از این طریق وی به مجلس معرفی گردد. وقتی موضوع را ناطق نوری با امام مطرح کردند ایشان فرمود: «من حکم نمی‌کنم اما من به عنوان یک شهروند حق دارم نظر خودم را بدهم یا خیر…» و بعد امام به دلیل این که برخی از رجال سیاسی این گونه گفته بودند که حذف موسوی باعث تضعیف جنگ خواهد شد و در آن مقطع هم برای امام هیچ چیزی مهم تر از سرنوشت جنگ نبود، اشاره کردند که مصلحت است که موسوی باشد.”

و در نهایت آقای خامنه‌ای با شنیدن این موضوع گفته‌اند “برای من اتمام حجت شد”.

در این نوشته نویسنده پس از ذکر نکاتی دیگر به این نتیجه رسیده‌ که سخنان ولی فقیه ارشادی و تکلیفی ندارد و همگی واجب الاطاعه هستند.

پس از خواندن این نوشته سوالاتی در ذهن من ایجاد شد که لازم دانستم آن‌ها را نه تنها برای جناب آقای پورغلامی بلکه به خاطر اهمیت آن برای دوستان دیگر نیز، به صورت نکاتی مطرح کنم { هرچند خوانندگان این خرابه‌ی ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد، که نمیرسد}:

۱- از سخنانی که آقای ناطق نوری مطرح کرده‌اند مشخص می‌شود این اختلاف نظر مربوط به چند روز و چند هفته نبوده است، بلکه تردید آقای خامنه‌ای (رئیس جمهور وقت) برای معرفی آقای موسوی به گونه‌ای طولانی شده بوده است که خیلی از خواص و  حتی عوام نیز از آن اطآزمون ولایت پذیریلاع داشته‌اند. در این صورت، ایشان، هم می‌دانسته که نظر امام در این مورد چه است و هم شک و تردید داشته که نظر امام را ساری و جاری کند یا نظر خودشان  را. پس اگر در آن زمان “سایت الفی” وجود داشت، احتمالا روزشمار ولایت پذیری آقای خامنه‌ای (رئیس جمهور آن زمان) شاید نه تنها از یک هفته بلکه از یک ماه هم بیشتر کنتور می‌انداخت.

۲- در قسمتی از آن خاطره امام فرموده بودند: “من حکم نمی‌کنم اما من به عنوان یک شهروند حق دارم نظر خودم را بدهم یا خیر…” . اگر سخنان ولی فقیه ارشادی و تکلیفی نداشته باشد آنگاه گفتن چنین سخنی چه معنایی دارد؟؟؟ چه معنایی دارد که ولی فقیه بگوید :”من به عنوان یک شهروند حق سخن گفتن دارم یا نه …”؟؟ چرا ولی فقیه بگوید من حکم نمی‌کنم؟؟ اصلا اگر ارشاد و تکلیفی وجود نداشت، “حکم” و “غیرحکم” چه جایی از اعراب داشت؟؟

۳- آقای بهجت همیشه در توصیه‌هایشان می‌فرمودند: “به آنچه می‌دانید عمل کنید، همین کافیست”. در همین خاطره نیز آقای خامنه‌ای در آن زمان گفته اند: ” شما روز قیامت جواب دارید، ولی من جواب ندارم کسی را که مصلحت نمی‌دانم، نخست وزیر کنم”. با توجه به این و برخلاف نظر آقای پورغلامی عزیز معتقدم چه اشکالی دارد که کسی سخن ولی فقیه را ارشادی بداند و کس دیگری آن را تکلیفی!؟؟ اگر یک نفر به این استدلال رسید که سخن ولی فقیه ارشادی است چرا باید بر خلاف نظر خودش و آنچه خود به آن رسیده اقدام کند؟؟ اگر اینگونه بود که خداوند قوه‌ی عقل و استدلال را از انسان سلب می‌کرد و یا رسولانش را بدون برهان و استدلال به سوی مردم می‌فرستاد. مگر غیر از این است که حضرت محمد نیز با یارانش با استدلال و منطق سخن می‌گفت. آیا شما داستانِ موسی و خضر را نشنیده‌اید؟؟ آنجایی که خضر کارهایی می‌کرد که با استدلال عقلی و منطق ناسازگار بود و موسی دائما اورا مورد سوال قرار می‌داد و مخالفت می‌کرد. آیا موسی اشتباه می‌کرد؟؟ آیا اگر بدون سوال و تعجب دنبال خضر راه می‌افتاد اشتباه نکرده بود؟؟ درست است که موسی بصیرت نداشت تا اعمال خضر را بفهمد اما آیا او بهترین کار را نکرد؟؟اینکه انسانی کورکورانه در مسیر درست حرکت کند خوب است؟ مگر نه اینست که حضرت علی فرمودند در زمان فتنه و آن زمانی که نمیدانید حق و باطل چیست بهترین کار اینست که مانند شتری باشید که به هیچ کس سواری نمی‌دهد؟؟

۴- آیا ولایت فقیه بالاتر از مقام خداوندی و الهی است. خداوند نیز دستوراتی دارد. عده از آنها واجب است و حرام و عده‌ای مستحب است . آیا اگر کسی اعمال مستحبی را انجام ندهد، نافرمانی خدا را کرده است؟؟ آیا اگر بعضی مستحبات خداوند بر پیامبرش واجب است که اگر انجام ندهد نافرمانی کرده ، بقیه نیز  اگر انجام ندهند نا فرمانی کرده اند؟ آیا اگر پیامبر خداوند با توجه به بصیرت و درکش از عالم هستی، عملی را بر خود واجب ببیند، افراد عادی نیز باید چنین کاری کنند؟

۵- “عنوان” نوشته‌ی آقای پورغلامی گویای همه‌ی سخنان من است. ایشان گفته اند ” رابطه‌‌ی ما و ولی فقیه رابطه‌ی ارشادی و تکلیفی نیست”. من نیز سخن ایشان را تصدیق می‌کنم و می‌گویم بله. رابطه‌ی “شما”  اینگونه است. زیرا شما بصیرت و بینشی بسیار قوی‌تر از امثالِ منِ نادان دارید. بگذارید شما پیغمبر باشید و ما مردمی عادی. مستحباتِ ما را واجب نکنید.

———————————————————————————————————————————-

تکنوشت: دیروز با دیدن خیل کثیرِ داوطلبانِ آزمون دکترا به خیل کثیر الافان این مرز و بوم پی بردم. البته این را همان اولِ صبح فهمیدم. زمانی که برای ورود به دانشگاه با ماشین،  به خاطر ترافیک حاصل از ماشین‌های عاشقان عرصه‌ی علم‌جویی، مسیری کمتر از یک کیلومتر را نزدیک به یک ساعت طی نمودم! با این وضعیت چاره‌ای نمانده جز فرار مغزمان!!!!