آذر ۰۲۱۳۸۹
 

>>>>“کوتوله خره” نویسنده‌ی کتاب آلمانیِ “فویشته گبیته” یه پیشنهادِ مشتی به “کریستین گرگه”ی رئیس جمهور داده. گفته آی گرگه، اگه نذاری دیگه اتم بازی کنند من حاضرم واست یه توله گرگ بیارم. تازه از آقا خره هم اجازه گرفتم. فقط مونده اجازه‌ی خانوم گرگه!

گرگ و خر

گرگه و خره همدیگه رو ندیده بودن! حالا که دیدن همدیگرو پسندیدن!

میترسم چند صباح دیگه، دوستان ایرانی بشر دوست و محیط زیست باز و ضد اتم هم یاد بگیرند!

>>>>چند روز پیش بود که دکتر در جواب به اظهارات سید حسنِ عزیز گفت: ” بابا، ما خودمون دستور زبانتونو نوشتیم! حالا هی بگو عرب عرب! اگه دوباره گیر بدی میگم خودمون زبون یادِ عربا دادیما!!”

>>>>حبیب هم که مجوز گرفت رفت. وعده‌ی دیدار ما، ورزشگاهِ آزادی! همه با هم: مااااااااااااااااادر ……… بی تو تنها و غریبم…..

>>>>این دیگه آخر خبر بود به خدا! خودتون بخونید از خنده روده پر میشید!…….. آخ که کی میخواست بشه رئیس جمهورمون

>>>> من اولین قیمت رو واسه ماشینِ دکتر میزنم! سه و نیم میلیارد دلار….. خوبه؟؟؟ ایشالا بعدش دکتر میخواد بره سراغ کاپشنش!

آبان ۲۳۱۳۸۹
 

من فقط او را با دو دست هول دادم! اما کاش مثل این عکس زده بودم

من فقط او را با دو دست هول دادم! اما کاش مثل این عکس زده بودم

امروز کتکی مفصل نوش جان فرمودم از بنی آدمی که “حسام” صدایش می کنند.شباهت شگرفی دارد با دوران طفولیت حاج حسین رضازاده!کمی تا قسمتی فربه،عضلاتی ما فوق بشر،ابروانی پرپشت وعقلی که امروز در عدم وجودش یقین حاصل شد!

پهلوان، حسام الدین معین درباری، تمامی توانش را به کار برد تا یکی از نوابغ ایران زمین (یعنی بنده!) را ناکار کند که به فضل الهی ناکام ماند.هر چندروح بسیار لطیف اینجانب آزرده خاطر گشت اما آن چه اهمیت دارد وجود گران بهایم است که به حمدالله کماکان پابرجاست و در قید حیات!

بحث برسرانتخابات بود و تقلب هایی که توسط شوراهای نظارتی به وقوع پیوسته و میزان مشارکت مردمی را به ۵۰ درصد رسانده بودند و من در بابشان سخن می راندم. پهلوان ،برآشفت و فریاد غرایی سرداد که:”مشارکتی ها این شایعات رو ترتیب دادن چون که کسی بهشون رای نداده!” ناگفته پیداست که موجودی زبون و مفلوک آن را به زبان آورده است!این جانب که رشته ی کلام از دستم گم شده بود،تاملی کرده و سپس در نهایت خونسردی و متانت و در ضمن بسیار مؤدبانه فرمودم:”خفه شو!”…زمین شش شد و آسمان گشت هشت! به قبای پهلوان برخورد.نزدیک آمد.دو دستش را روی دو شانه ی مبارک من گذاشت و آن چنان هلی داد که با سر و دست و پا روانه ی آخر کلاس گشتم.سرم به صندلی خورد و دستم به نیمکت و پایم مجروح گشت.قریب به پانزده ثانیه طول کشید تا دوزاریم بیفتاد و فهمیدم که حضرت اجل (همان پهلوان بی مخ خودمان!) چه بلایی سرم آورده است…آری؛موهای نازنینم آشفته گشته بود!!!(فاجعه ای خانمان سوز تر سراغ دارید؟)

عصبانی بودم و در عین حال اشک فشار می آورد که سرازیر شود اما غرور اجازه نمی داد.ناچار کلاس را ترک گفتم.هنگام ترک کلاس،هیاهویی بر پا بود.یاران،که زورشان به حسام نمی رسید، از تمامی تجربیات خود در فن بیان و متلک پرانی که در این چهار سال کسب کرده بودند ، استفاده نموده و از چپ و راست،حسام را مورد سرزنش قرار دادند که:”خجالت بکش!…با علی جان چی کار داری؟…زورت به کوچیکتر از خودت رسیده؟…اگه جرأت داری برو با رضازاده کشتی بگیر!…گامبو!!!” (همان طور که متوجه شدید استعدادشان در این زمینه کور است!بیچاره ها خیلی فشار آوردند تا واژه ی گامبو به ذهنشان رسید!)

کجا بودیم؟…آهان…یادم آمد.کلاس را ترک گفتم و آبی به صورت زده،موها را صفا داده و بازگشتم.یاران که دلشان برای من بخت برگشته سوخته بود، همدردی می کردند و جنایت حسام را محکوم…راستی!گویا حضرت اجل، متلک ها را تاب نیاورده و کلاس را ترک گفته بود و حضور نا مبارکش احساس نمی شد!

هرچند هم اکنون که مطلب امروز را می نگارم،پایم به شدت درد می کند لیکن شادمانم؛ چون برای دفاع از آزادی این سرزمین،کتکی مفصل از یکی {از} رشید مردان مدرسه ی شهید اژه ای اصفهان نصیبم گشته است!…خدایا شکرت!

—————————————————————————————————————————————–

پینوشت ۱: کسی که این متن را نوشته یکی از همکلاسی‌های صمیمی من در دوران راهنمایی و دبیرستان بود که هم اکنون در خارج از کشور (فکر کنم مجارستان) مشغول به تحصیل در زمینه‌ی حقوق زنان است. ایشان یکی از افراد فعال در کمپین یک میلیون امضا برای حقوق زنان بود و همیشه خود را یک فمینیست می‌دانست. همچنین ایشان به دلیل اینکه بنده به اصطلاح طرفدار ولی جائر و حکومت دیکتاتوری و خونریز دست‌نشانده‌ی آن هستم، حتی حاضر به دادن جواب سلام به بنده نیست. این متن در وبلاگ شخصی ایشان نوشته شده بود.

پینوشت ۲: به جز برداشتهای شخصی و آنجایی که دلیل برخورد فیزیکی بنده با همکلاسیم “خفه شو” بیان شده است، بقیه‌ی داستان حقیقت است. دلیل  برخورد فیزیکی توهین به پدرم بود. دقیق کلمات را نمی‌دانم! اما توهینی با این مضمون که ما جیره‌بگیر حکومت هستیم.

تکنوشت: هر روز در صدا و سیمای ایران گزارش‌هایی در مورد ” هدفمندی یارانه‌ها” می‌بینم و می‌شنوم. در این میان چندین گزارش با موضوع “چگونه یارانه‌ی نقدی خود را هزینه ‌می‌کنید؟” دیدم و شنیدم که سرتاسر “خنده” بود؛ چون همگی مرا به این فکر وا می‌داشت که به محض اجازه‌ی برداشت از یارانه‌های نقدی، آنها را از حسابم بیرون می‌آورم و با “آن همه” پول سفری به دور دنیا خواهم کرد.

مهر ۱۳۱۳۸۹
 

همسایه‌اش دو خانه آنطرف‌تر به سختی زندگی میگذراند! و آقا پول می‌دهد برای “قهوه‌ی تلخ” که مهران مدیری ورشکست نشود!

مردی با ناسزا گدایی را از خانه‌اش میراند و اورا روی زمینِ محله پخش می‌کند! و آقا شبها به خاطر گربه‌ی محله‌یشان که نمی‌داند شب‌های زمستان کجا می‌خوابد گریه می‌کند!

گرور کرور انسان در آفریقا از گرسنگی جان می‌دهند! و آقا رفته درِ خانه‌ی اکبر گنجی و دستِ جمعی دعا می‌خوانند و شمع روشن می‌کنند که او در اثر اعتصاب غذا سلامیتش را از دست ندهد!

هر روز ده ها نفر در عراق و افغانستان و پاکستان در اثر حملات تروریستی زخمی و کشته می‌شوند و آقا تیتر اصلی روزنامه‌اش اینست : ” آیا پسر “کلینت ایستوود” به خاطر سیلی ای که از پدر خورده شکایت می‌کند یا نه؟؟”

————————————————————————————————

پینوشت ۱: تیتر فردای روزنامه‌ی آقا اینست :” کلینت ایستوود پسر ندارد ”

پینوشت ۲: ما هم حیوانات را دوست میداریم :)

تک نوشت: دیشب بخشی از برنامه‌ی نود مربوط بود به بازیکنان فراموش شده‌ی “دهه‌ی نورانیِ شصت”. یکی معتاد شده بود؛ آن دیگری ترکش‌های جنگ نابودش کرده بود و دیگری پول اجاره‌خانه نداشت و…..! البته الان اوضاعشان بهتر شده بود!

شهریور ۱۶۱۳۸۹
 

دوستم میخواد بیاد تهران! آخه دانشگاه تهران فوق لیسانس قبول شده بود. زنگ زد ….بعد از سلام و احوالپرسی پرسید:

واسه خوابگاه به نظرت چیا بیارم با خودم؟؟ قابلمه چند تا بیارم؟ قاشق چنگال چندتا؟ لباس اینا چی؟ آهان راستی با کدوم شرکت تعاونی بیام؟؟ ………….

جوابشو با متانت میدادم که دیگه اعصابمو خراب کرد! یهو بهش گفتم:

مرتیکه گنده….۲۴ سالته ها! هنوز عین بچه دوساله ها که میخوان برن مهد کودک نمیدونی چی بیاری؟؟ میخوای بپرسی ” اصولا چندتا شورت و زیرپوشم برای مدت یک ماه نیاز داری؟؟” خاک توسر اون مملکت که تو جوونِ ۲۴ سالشی!

گوشیو قطع کرد …….

بعد یادِ خودم افتادم! یادم اومد که اومده بودم تهران و واسه یک ماه خوابگاه بهمون نداده بودن! ناچار توی نمازخونه‌ی یکی از خوابگاهها بساط پهن کرده بودیم با چند نفرِ دیگه و تمام وسایلمونم هر روز دونه دونه از تو چمدون در میاوردیم و دوباره میذاشتیم توش! البته چمدون من یه کوله پشتیِ فینگیلیِ تیتیش مامانی بود که یه حوله هم توش به زور جا میشد.

مامان بابا هم که زنگ میزدن کلی واسشون از شیک بودن و بزرگ بودن اتاقی که بهمون دادن و اِندِ کیفور بودن حال و اوضاعمون میگفتم و شَنگ میزدم. واقعن هم شنگ میزدما!!!

تازه تو همون اوضاع احوالِ “خر بیار باقالی بار کن” بود که والده‌ی مکرمه دخترِ یکی از دوستان سابقشونو برای ما پسند کرده بودن. هماهنگیای اولیه صورت گرفتو قرار شد “بریم” خواستگاری! البته بریم که نه؛ در واقع “برم” خواستگاری!

کت شلواری جور کردم و پوشیدم و سر خیابون حافظ اونم پایین تر از جمهوری یه تاکسی دربست گرفتم به مقصد شهرک غرب! ۸ تومن تاکسی ۸ تومن گل و ۸ تومن یه کمربند که شلوار شره نکنه بیاد پایین دادم به راننده و دادم به گل فروش سر یه بیمارستان و دادم به یه لباس فروشی تو راه تا رسیدیمو “زینگِ” در خونشونو زدم و عین سرِ خر تلپ شدم خونه‌ی ایشالا همسرِ گرامِ آینده!!!!!

حالا مرتیکه گنده یک سال مامانش واسش آب سیب گرفته که رتبش بشه زیر صد که چی؟؟ که بیاد تهران و دانشگاه تهران که ندونه که اصولا چند بار در ماه مامانش یا باباش میبرنش حموم که بدونه چنتا شورت و زیرپوش و لیف و صابون و تیغ و البسه میخواد!!!!!!!!؟

یعنی حیف گاری که ببندی به این “از خر کمتر”

————————————————————————————————————————————————

پینوشت ۱: اصولا “از خر کمتر” ها در حال رشد و نمو درجامعه آن هم به صورت نمایی می‌باشند.

پینوشت ۲: آن خانمِ خوشگلِ با حجابِ شیرین زبان، به دلیل ” از خر کمتر” بودن نصیبِ منِ خر نشد! خدا را شکر

پینوشت ۳: وارد اتاق همان خانمِ فوق‌الذکر که شدم از لنگه پای عروسکِ بیرون زده از زیر تختش فهمیدم که هنوز شوهر برایش زود است! کتاب‌های قفسه‌ی کتاب نیز به خاطر هول زدن در جمع کردن اتاق دست کمی از عروسک بیچاره نداشتند! اکثرا چپه و وارونه بودند! دختر خانم در حین گفتگو گفتند : “مگه به مامانتون نگفته بودم من دوست دارم خواستگارم با لباسِ اسپورت بیاد خواستگاری؟ ”

تکنوشت ۱: کسی می‌داند آیا تعبیر این خواب چیست ؟ ” در نیمکت اول کلاس نشسته باشی و معلم تو در حال نوشتن چیزهایی بر روی تخته باشد. در دست تو مکعب سفیدی باشد که بر روی وجه‌های آن سرمشق‌های معلم را بنویسی و چه زیبا بنویسی! آنقدر که خودت از ذوق مرده گردی! معلم برگردد و به تو بگوید “آفرین”. سرت را بالا می‌آوری تا در چشم‌های او نگاه کنی. و او کسی نباشد جز امام خمینی. با لباسی سفید و یک عرقچین سیاه بر سر در حالی که  دستانش را از پشت به هم گره زده “

شهریور ۰۶۱۳۸۹
 

ننه جون، آقا حسین را وادار کرده که نصرت آغا را بزند! چرا؟؟ چون او حیاط را جارو نکرده!

آقا حسین نصرت را  از موهایش  بلند می‌کند و بر گوش‌هایش می‌نوازد. …………… دعوا تمام می‌شود

نصرت آغا موهای کنده شده اش را جمع می‌کند و توی دستش گلوله می‌کند و در ترک‌های دیوار گلی فرو ‌می‌کند! و با گریه ‌می‌گوید:

آقا حسین! این موها روز قیامت شهادت می‌دهند که تو در حقم چه کردی!

بعد از نیم ساعت آقا حسین با گریه به سراغ نصرت آغا می‌رود؛ در حالی که می‌گوید:

نصرت غلط کردم. نصرت منو ببخش. نصرت حالیم نبود. نصرت به خدا نفهمیدم. نصرت ……….

————————————————————————————————————————————————

پینوشت ۱: چند شب پیش بود که بالای قبر نصرت آغا و سید حسین فاتحه می‌خواندم! مادرم تازه امسال برای اولین بار برای ننه جون فاتحه خواند! هنوز که هنوزه کسی سر قبرش نمی‌رود و مادرم هم نرفته!

پینوشتِ پینوشت ۱: از بچگی عاشق قبرستانِ محل دفن پدر و مادربزرگم هستم! الان که بسیار زیباتر هم شده. البته کلا با قبرستان حال می‌کنم. مخصوصا اگه وادی السلام باشه و نزدیکای نیمه شب!

تکنوشت ۱: دیوار کوتاه‌تر از صدیقی پیدا نکردی کیهان؟؟ مثلا میخواید بگید ما خیلی حواسمون هست؟؟

تکنوشت ۲: یکی از دوستان گفته‌اند که ” ول کن این سیاست بی پدر را ” . ماهم چند صباحیست کمی ول کرده‌ایم. اما قول می‌دهم تا آن را ” پدر دار ” نکنیم دست از سرش بر نداریم! حال مانده ایم این سیاست “حرام زاده” است که بی پدر است یا “یتیم” شده و باید دستش را بگیریم! فکر کنم دعای آن که می‌گفت ” ای سیاست…. ای سیاست! پدرت بسوزد که پدرم سوزاندی” مستجاب شده است.