بهمن ۲۰۱۳۸۹
 

– اول از همه سی و دومین سالگرد پیروزی انقلاب مبارکتون!

– اینکه نبودنم به هیشکی ربطی نداره! حتی خودم :)

– مدتی که نبودم بسیار بسیار در جریان امور سیاسی و اخبار و رویدادهای چرت و پرتِ روز بوده ام و هسته میباشم و خواهم بود! به همه دوستان هم سر میزدم!

– از تحلیل های مدت اخیرِ دوستان اونوری و سکولارمان در مورد وقایع مصر و تونس هم چنان در شگفتم! خیلی شووووووتن!

– در آخر اینکه آخه برادر حسام، این چه ریختیه واسه خودت درست کردی!؟؟؟ دقیقا دو برابر زاکانی هستی! هرچی برو بچس میگن غول بیابونی شدی گوش نمیدی که!!!! ………..قول میدم بشم مثل قبل :))

– تک و پی و پس و پیش نوشت هم ندارم!

آذر ۱۰۱۳۸۹
 
چارلی چاپلین

عاشق این نگاه چارلی چاپلینم

دقدقه‌هایی داری.دوست داری بقیه هم بدونن.فکر میکنی که باید جایی بنویسی. فکر میکنی واقعا افکارت خیلی ناب و شیکن. وبلاگی راه میندازی و بسم الله را میگی و موتور نوشتن را آتیش میکنی. یه کم که مینویسی میبینی کسی نیست که خزعبلاتت رو بخونه و ببینه. باید خواننده جذب کنی. باید یه خری باشه آخه، که واست هورا بکشه یا نه؟؟ یکی باشه که بگه آفرینمنم موافقم.پس میری سراغ خواننده. وای که  واسه خواننده جذب کردن چه خفتها که نباید بکشی. اگه واقعن خزعبل هم بنویسی که خفت مضاعف است. هی تو اینترنت سرچ میزنی ” راه های افزایش بازدید “. صبح تا شب واسه این ننه غمر و اون ننه غمر کامنت میذاری که بیاند شر و ورات رو بخونن.” سلام، وبلاگ وزین و خوبی دارین، ممنون میشم به ما هم سری بزنید”. هزار تا از این نوع جمله ها که توی یه فایل ذخیره کردی رو هی واسه این و اون میفرستی. حالا دیگه دقدقت شده مهم شدن. شده محل گذاشتن بهت. میچرخی  تو وبلاگای بقیه . میبینی ۳۰۰ تا کامنت دارن بعضیاشون. آهی از نهادت بلند میشه. دیگه برات مهم نیست که چی مینویسی. سریع یه مطلبی به روز میکنیو میدوی این ور و اون ور دنبال خواننده. لینک باکس میندازیو تبلیغات هوا میکنی. آهنگ پس زمینه اضافه میکنی و آرم درست میکنی. “متا وورد” تو انگولک میکنی و رنگ و لعاب پیجتو عوض میکنی. از بلاگفا به پرشین، از اونجا به بلاگر و بعد واسه خودت یه سایت شخصی میسازی. شاید اسمتم اسم دختر بذاری. فضای مجازی هم شده مثل چت روم یاهو دیگه. اگه یه مرد بره توش هیشکی واسش سوتم نمیزنه. اما خدا نکنه اسمت آناستازیا باشه. دهنتو صاف میکنن از بس بوق و عر و سوت برات میفرستن. ولی نمیدونی که بابا به خدا داری خزعبل مینویسی. چرا اینقدر زور میزنی. بی سوادی! اینقدر که دغدغه را با قاف مینویسی و ننه قمر رو با غین !مطالبتت قام سگ نمی ارزن! اسم خودتم گذاشتی ارزشی نویس. جمعش کن. بسه دیگه.  جشن میگیری که خواننده هات شدن ۱۰۰ میلیارد. به درک! به گورِ سیاه. با کی مسابقه راه انداختی آخه؟ شصت من ریش چپوندی رو صورتت و خجالت نمیکشی با این نوشته‌هات. نه اخلاقی ازت مونده و نه ادبی. فقط ادعاته که گوش فلک را پر کرده که فکر میکنی اینایی: ارزشی نویس. افسر جنگ نرم. منتقد. سیاسی نویس.  کسی که برای خدا مینویسه. روشنگر. روشنفکر. چیز فهم و ……………!

ولی من میدونم تو کی هستی! هیچ خری نیستی آقای محترم!

اگه شک داری یه نگاه بنداز به خودت. مطمئن میشی!!!!!!!

———————————————————————————————————————————————–

پینوشت: به کسی بر نخورد!

تکنوشت: ۲۰ سال برنامه ریخته اند که آب فلان منطقه را به جایی انتقال دهند که پتانسیل بالای کشاورزی دارد. احمدی نژاد می رود و یکباره عشقش می کشد که بگوید ” این آب مال اینجاست. پس صاحبش شمایید. به استاندار میگم ترتیب اثربده که آبتون جایی نره”. ملتی بیچاره هم برایش هوووورااا می کشند.

مطلب مرتبط:

آبان ۰۸۱۳۸۹
 

فرض کنید دو عدد سیب داشته باشید. و این سوال را مطرح کنید که من چند عدد سیب دارم. جواب صحیح و “حقیقت”، “دو” خواهد بود. و بینهایت جواب ناصحیح و یا “غیر حقیقی” خواهید داشت. در مورد تمام حقایق نیز چنین گزاره ای مصداق دارد. مثلا رنگ موی شما سیاه است ولی نه آبیست نه صورتی نه قرمز نه بلوند و نه هزار رنگِ دیگر. یعنی می‌توان در مورد هر موجودی حقایق بسیاری گفت که هرکدام از این حقایق به صورتِ جداگانه “یکتا” هستند و در برابر هرکدام از این حقایق می‌توان بینهایت “غیر حقیقت” قرار داد. این جزو ِخواص “حقیقت” است و تمام گزاره‌های حقیقی و واقعی و تمام موجودات حقیقی و واقعی مشمول این اصل خواهند شد.

مثال‌هایی بیشتر:

–          ” راست” یکیست و “دروغ” بینهایت. مثلا اگر شما فردی را کشته باشید به خاطر آنکه آن فرد حقیقتا کشته شده و امری واقعی صورت گرفته، اگر از شما بپرسند “آیا او کشته شده؟”، آنگاه شما “یک حقیقت” و یا سخن راست دارید که بگویید “بله” و “چندین غیر حقیقت” یا سخن دروغ دارید که بگویید “نه” و یا “نمی‌دانم” . و اگر سوال را تغییر دهند و بپرسند ” چه کسی اورا کشته”، آنگاه شما باز هم “یک حقیقت” برای گفتن دارید و آن “من” است و بینهایت “غیر حقیقت” برای گفتن.

–          تمامیِ نظریات علمی شامل این اصل می‌شوند. با آمدن نظریه‌ی جدید و اثبات کارآمدی آن نظریه‌ی قبلی ساقط می‌شود. و آنگاه “یک” نظریه خواهیم داشت و “چندین” نظریه‌ی ساقط شده و از رده خارج شده. چون در عالمِ حقیقت دلیل وجودی یک روند و اتفاق نمی‌تواند همزمان با چندین نظریه توجیه شود. مگر آنکه در حوزه‌های گوناگون بحث شده باشد که به “تفاوت حوزه‌ی سوال و پاسخ” باز می‌گردد.

–          به کار بردن “نور” در قرآن به صورت مفرد و “ظلمات” به صورت جمع. و همچنین به کار بردنِ “صراط” و “سبل”.

” تفاوت حوزه‌ی سوال”:

به هر حقیقتی می‌توان از منظرهای گوناگونی نگریست. و در هر منظری “حقیقتی” در مورد آن  “حقیقت”ِ مورد بحث بیان کرد. و باز هم می‌توان بینهایت “غیر حقیقت” در مورد آن “حقیقت” و در یک منظر و حوزه‌ی مشخص بیان کرد. برای مثال فرض کنید یک لیوان آب دارید. از یک نفر می‌پرسید ” این چیست” و او میگوید “آب”. و از دیگری میپرسید “چقدر از لیوان پراست؟” و او میگوید ” تقریبا نصفِ آن” و از بعدی میپرسید “چند میلی لیتر آب در این لیوان است” و او جواب می دهد “۱۳۰ میلی لیتر” و ……. تا می‌رسید به یک شیمی دان و از او در مورد تعداد مول های این مقدار آب می‌پرسید.  تمامیِ این جواب‌ها درست است اما در “حوزه‌های متفاوت سوالی”.

“تفاوت در حوزه‌ی پاسخ”:

گاهی اوقات شما در مورد “یک حقیقت”، یک سوالِ واحد می‌پرسید اما جواب‌های گوناگون می‌شنوید که همگی درست است. این جواب‌ها باعث ساقط شدن اصل “وحدانیتِ حقیقت” نخواهد بود. زیرا آنهایی که جواب شما را داده‌اند در حوزه‌های گوناگونی پاسخ داده‌اند. باز هم همان مثال لیوان آب را می‌توان تکرار کرد. شما می‌پرسید “این چیست” و  در مقابل پاسخ‌هایی متفاوت اما “حقیقی” و درست و راست اما در حوزه‌های گوناگون خواهید داشت، مثلِ :

–          یک لیوان آب

–          یک لیوان

–          یک ظرف شیشه ای که آب درونش است

–          آب

–          یک لیوان دسته دارِ که تا نصفه آب دارد

–          ۱۳۰ سی سی آب

–          ۲ مول آب

–          نیم کیلو ماده

و ……..

پس باز هم اصل “وحدانیت حقیقت” نقض نمی‌شود.

حال اگر تمامی این بحث‌ها  و اصلِ ” وحدانیتِ حقیقت” درست باشد که از نظرِ من هست این نتایجِ زیبا را می‌توان از آن بسط داد:

–          اگر حقیقتی وجود داشته باشد، آن چیز واحد است  وگرنه وجود ندارد و غیر حقیقیست

–          اگر بگوییم خداوند حقیقتِ محض است، پس او واحد است

–          اگر بگوییم خداوند وجود محض است و واحد است، پس هرچه غیر از او عدم است و وجود ندارد و حقیقت ندارد

–          اگر خداوند نور است و حقیقت است آنگاه ظلمات جایی است که نور نیست و چیزهایی در آنجا “وجود دارند” که “وجود ندارند”. یعنی خداوند هم وجود دارد و هم راست است و ظلمات ( در عینِ وجود) هم وجود ندارد و هم دروغ است.

–          خداوند و نور و راستی و حقیقت یکیست و ظلمات بیشمار

–          همه‌ی انسان‌ها اگر در نور و راستی باشند وجود دارند و دیده می‌شوند  وگرنه با ورود به ظلمات خود را از هستی ساقط کرده‌اند

–          گزاره‌های متفاوتی و بیشماری در مورد وجودِ ” هستیِ مطلق” یعنی خداوند وجود دارد که همه ی آنها می توانند در پاسخ به ” حوزه‌های متفاوت سوال” و یا در اثر “تفاوت حوزه‌ی پاسخ”،  متفاوت و در عین حال صحیح و راست و “حقیقی” باشند. یعنی درست است که “خدای عرفا”، “خدای فقها”، ” خدای عیسی”، “خدای موسی”، “خدای محمد”، “خدای ۱۰ سالگی شما”، “خدای ۲۰ سالگیتان”، “خدای باد”، “خدای دریا” و …. از هم متفاوتند اما این تفاوت ناشی از پاسخ و بررسی در حوزه‌ها و درک‌های متفاوت است نه کثرت در ذات خداوند.

–          تفاوت در دیدگاه نسبت به خداوند در اثر گذشت زمان، دلیل بر متغیر بودن او نیست، بلکه ناشی از رشد و یا تغییر در درک وحوزه‌ی پاسخ است. یعنی اگر شما دچار عذاب شوید خداوند را قهار و منتقم توصیف می‌کنید و اگر رحمت و نعمت از او نصیبتان شود اورا خدایی مهربان و رئوف می‌یابید، درصورتیکه خداوند در تمامی لحظات یک حقیقتِ ثابت و لایتغیر است.

–          در عالم حقیقت هیچ دو چیزِ مشابهِ یکدیگر وجود ندارد.چون اگر یکی واقعی باشد به ناچار دیگری مجازی و دروغ است. مانندِ تصویر در آینه. حتی دو اتم و دو الکترونِ یکسان و با شرایط مساوی وجود ندارد. ( زمان و مکان نیز جزو شرایط محسوب می‌شوند)

–          حقیقت یکتاست ولی یکتایی حقیقت را نتیجه نمی‌دهد. مثلا اگر برای پاسخ به سوالی تنها یک جواب وجود داشته باشد، لزوما آن پاسخ بیانگرِ حقیقت نخواهد بود. همانطور که قانونِ نیوتون به دلیل یکتایی تا یکصد سالِ پیش لزوما حقیقت را بیان نمی‌کرد.

———————————————————————————————————————————————–

پینوشت ۱: در این مورد با بنده بحث کلامی و فلسفی و عرفانی نکنید. این را گفتم که فردا کسی پیدا نشود و بگوید تو که فرقِ قانون و اصل و فرضیه و نظریه یا  فرقِ حقیقت و واقعیت را نمی‌دانی، پس اندازه‌ی فهمت حرف بزن. ما از اول میگوییم که ادعایی نداریم

پینوشت ۲: نمی‌دانم مشابه این بحث در جایی و قبلا وجود داشته یا نه. اما این چیزیست که سالها در ذهن من غوطه خورده و اگر مجال باشد شاید بتوانم یک کتاب در موردِ آن بنویسم. اما چون خود را جوجه محاسبه می‌نماییم در نتیجه به همین اندازه ذکرش کافیست.

پینوشت ۳: از کودکی یکی از سوال‌های موجود در ذهنم، وحدانیت خداوند بوده است. چند سالیست جوابش را در “وحدانیتِ حقیقت” یافته‌ام.

تکنوشت ۱: کسی که از گوگل وارد تارنمای “رو به فردا” یِ ما شده بود این عبارت را جسجتجو کرده بود: “خیانت به همسر با تمرینات اختصاصی”. که باعث شد نیم ساعتی مشعوف گردیم.

تکونشت ۲: کسی اگر فهمید بر سر طرح دولت برای هماهنگ سازیِ آزمون دکتری چه آمد به ما هم خبر دهد. قرار بود امسال حتما این طرح اجرا شود.

شهریور ۱۶۱۳۸۹
 

دوستم میخواد بیاد تهران! آخه دانشگاه تهران فوق لیسانس قبول شده بود. زنگ زد ….بعد از سلام و احوالپرسی پرسید:

واسه خوابگاه به نظرت چیا بیارم با خودم؟؟ قابلمه چند تا بیارم؟ قاشق چنگال چندتا؟ لباس اینا چی؟ آهان راستی با کدوم شرکت تعاونی بیام؟؟ ………….

جوابشو با متانت میدادم که دیگه اعصابمو خراب کرد! یهو بهش گفتم:

مرتیکه گنده….۲۴ سالته ها! هنوز عین بچه دوساله ها که میخوان برن مهد کودک نمیدونی چی بیاری؟؟ میخوای بپرسی ” اصولا چندتا شورت و زیرپوشم برای مدت یک ماه نیاز داری؟؟” خاک توسر اون مملکت که تو جوونِ ۲۴ سالشی!

گوشیو قطع کرد …….

بعد یادِ خودم افتادم! یادم اومد که اومده بودم تهران و واسه یک ماه خوابگاه بهمون نداده بودن! ناچار توی نمازخونه‌ی یکی از خوابگاهها بساط پهن کرده بودیم با چند نفرِ دیگه و تمام وسایلمونم هر روز دونه دونه از تو چمدون در میاوردیم و دوباره میذاشتیم توش! البته چمدون من یه کوله پشتیِ فینگیلیِ تیتیش مامانی بود که یه حوله هم توش به زور جا میشد.

مامان بابا هم که زنگ میزدن کلی واسشون از شیک بودن و بزرگ بودن اتاقی که بهمون دادن و اِندِ کیفور بودن حال و اوضاعمون میگفتم و شَنگ میزدم. واقعن هم شنگ میزدما!!!

تازه تو همون اوضاع احوالِ “خر بیار باقالی بار کن” بود که والده‌ی مکرمه دخترِ یکی از دوستان سابقشونو برای ما پسند کرده بودن. هماهنگیای اولیه صورت گرفتو قرار شد “بریم” خواستگاری! البته بریم که نه؛ در واقع “برم” خواستگاری!

کت شلواری جور کردم و پوشیدم و سر خیابون حافظ اونم پایین تر از جمهوری یه تاکسی دربست گرفتم به مقصد شهرک غرب! ۸ تومن تاکسی ۸ تومن گل و ۸ تومن یه کمربند که شلوار شره نکنه بیاد پایین دادم به راننده و دادم به گل فروش سر یه بیمارستان و دادم به یه لباس فروشی تو راه تا رسیدیمو “زینگِ” در خونشونو زدم و عین سرِ خر تلپ شدم خونه‌ی ایشالا همسرِ گرامِ آینده!!!!!

حالا مرتیکه گنده یک سال مامانش واسش آب سیب گرفته که رتبش بشه زیر صد که چی؟؟ که بیاد تهران و دانشگاه تهران که ندونه که اصولا چند بار در ماه مامانش یا باباش میبرنش حموم که بدونه چنتا شورت و زیرپوش و لیف و صابون و تیغ و البسه میخواد!!!!!!!!؟

یعنی حیف گاری که ببندی به این “از خر کمتر”

————————————————————————————————————————————————

پینوشت ۱: اصولا “از خر کمتر” ها در حال رشد و نمو درجامعه آن هم به صورت نمایی می‌باشند.

پینوشت ۲: آن خانمِ خوشگلِ با حجابِ شیرین زبان، به دلیل ” از خر کمتر” بودن نصیبِ منِ خر نشد! خدا را شکر

پینوشت ۳: وارد اتاق همان خانمِ فوق‌الذکر که شدم از لنگه پای عروسکِ بیرون زده از زیر تختش فهمیدم که هنوز شوهر برایش زود است! کتاب‌های قفسه‌ی کتاب نیز به خاطر هول زدن در جمع کردن اتاق دست کمی از عروسک بیچاره نداشتند! اکثرا چپه و وارونه بودند! دختر خانم در حین گفتگو گفتند : “مگه به مامانتون نگفته بودم من دوست دارم خواستگارم با لباسِ اسپورت بیاد خواستگاری؟ ”

تکنوشت ۱: کسی می‌داند آیا تعبیر این خواب چیست ؟ ” در نیمکت اول کلاس نشسته باشی و معلم تو در حال نوشتن چیزهایی بر روی تخته باشد. در دست تو مکعب سفیدی باشد که بر روی وجه‌های آن سرمشق‌های معلم را بنویسی و چه زیبا بنویسی! آنقدر که خودت از ذوق مرده گردی! معلم برگردد و به تو بگوید “آفرین”. سرت را بالا می‌آوری تا در چشم‌های او نگاه کنی. و او کسی نباشد جز امام خمینی. با لباسی سفید و یک عرقچین سیاه بر سر در حالی که  دستانش را از پشت به هم گره زده “

شهریور ۰۶۱۳۸۹
 

ننه جون، آقا حسین را وادار کرده که نصرت آغا را بزند! چرا؟؟ چون او حیاط را جارو نکرده!

آقا حسین نصرت را  از موهایش  بلند می‌کند و بر گوش‌هایش می‌نوازد. …………… دعوا تمام می‌شود

نصرت آغا موهای کنده شده اش را جمع می‌کند و توی دستش گلوله می‌کند و در ترک‌های دیوار گلی فرو ‌می‌کند! و با گریه ‌می‌گوید:

آقا حسین! این موها روز قیامت شهادت می‌دهند که تو در حقم چه کردی!

بعد از نیم ساعت آقا حسین با گریه به سراغ نصرت آغا می‌رود؛ در حالی که می‌گوید:

نصرت غلط کردم. نصرت منو ببخش. نصرت حالیم نبود. نصرت به خدا نفهمیدم. نصرت ……….

————————————————————————————————————————————————

پینوشت ۱: چند شب پیش بود که بالای قبر نصرت آغا و سید حسین فاتحه می‌خواندم! مادرم تازه امسال برای اولین بار برای ننه جون فاتحه خواند! هنوز که هنوزه کسی سر قبرش نمی‌رود و مادرم هم نرفته!

پینوشتِ پینوشت ۱: از بچگی عاشق قبرستانِ محل دفن پدر و مادربزرگم هستم! الان که بسیار زیباتر هم شده. البته کلا با قبرستان حال می‌کنم. مخصوصا اگه وادی السلام باشه و نزدیکای نیمه شب!

تکنوشت ۱: دیوار کوتاه‌تر از صدیقی پیدا نکردی کیهان؟؟ مثلا میخواید بگید ما خیلی حواسمون هست؟؟

تکنوشت ۲: یکی از دوستان گفته‌اند که ” ول کن این سیاست بی پدر را ” . ماهم چند صباحیست کمی ول کرده‌ایم. اما قول می‌دهم تا آن را ” پدر دار ” نکنیم دست از سرش بر نداریم! حال مانده ایم این سیاست “حرام زاده” است که بی پدر است یا “یتیم” شده و باید دستش را بگیریم! فکر کنم دعای آن که می‌گفت ” ای سیاست…. ای سیاست! پدرت بسوزد که پدرم سوزاندی” مستجاب شده است.